(ن) و (ب)
[ آلبوم فوق تخصصی اول دبستان ]
ن کوچولو
ن کوچولو جلو دوید و گفت:« نان،نان!مامان،نان!»
مامان ن یک نان پخت و به او داد.
ن کوچولو نان را خورد و دوباره گفت:« نان،نان!مامان،نان!»
مامان ن هر چه نان پخت، ن کوچولو خورد.
خمیرنان تمام شد. آتش تنور خاموش شد. اما ن کوچولو هنوز گرسنه بود.
مامان ن به ن کوچولو گفت:« نان تمام شد. حالا بیا بغلم تا قصه ی نان را برایت بگویم.»
ن کوچولو پرید به بغل مامانش و گفت:« بگو...بگو...!»
مامان ن گفت:« یکی بود، یکی نبود. ن کوچولی بود که همیشه به مامانش می گفت نان،نان!مامان،نان!»
ن کوچولو قصه را شنید و زود خوابش برد، مثل همیشه.
[آلبوم فوق تخصصی اول دبستان]
ب کوچولو
ب کوچولو نقطه اش را دوست نداشت. راه که می رفت، گیر می کرد به نقطه اش و می افتاد زمین.
یک روز رفت پیش قیچی و گفت :« چین و چین و چین ... نقطه را بچین!»
قیچی، نقطه را چید.
ب، بی نقطه شد. راحت و خوشحال دوید و رفت به مدرسه. نشست روی تخته سیاه و گفت:«سلام!»
تخته سیاه گفت:« تو دیگه کی هستی؟ تو هیچی نیستی!»
ب بی نقطه، ناراحت شد. رفت و نشست روی دفتر مشق.
دفتر گفت: « تو دیگه کی هستی؟ تو هیچی نیستی!»
ب بی نقطه، خیلی ناراحت شد . داد زد :« من ب هستم!»
پاک کن گفت:« نه، تو اشتباهی هستی!» و خواست که پاکش کند.
ب بی نقطه، ترسید. داد زد:« کمک، کمک!...»
مداد سیاه امد به کمکش . زود یک نقطه برایش گذاشت . ب شد مثل اولش .
از خوش حالی داد زد:« حالا دیدید؟... من ب هستم!... من ب هستم!»
پاک کن نگاهش کرد و گفت:« ببخشید... مثل این که من اشتباهی آمدم!» و راهش را کج کرد و رفت.